زهرازهرا، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره

زهرا غنچه صورتی

خاطرات بارداری

1393/10/23 7:50
نویسنده : مامانی
343 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیزم ،گل ناز من برات چند خط از دوران شیرین بارداری که باهم گذراندیم  مینویسم ببخش که دیر اومدم.   میدونی چند سال واسه اومدنت انتظار کشیدیم درست 12سال خیلی سختی کشیدیم تا شما رابه دست بیاریم. از روزی شروع میکنم که فهمیدم شما دروجود من هستین باورم نمیشداحساس خیلی قشنگی داشتم بعداز روزهایی که باهزار مصیبت همراه استرس گذراندیم روزی که اولین ضربان قلب نازت راشنیدم واز سالم بودنت مطمئن شدم خداراهزار بار شکرمیگویم یه گوسفند هم قربانی کردیم.  بعداسمت هم که از اول انتخاب کردیم اگه دختر باشی زهرا واگه پسرباشی احسان.کم کم داری بزرگ میشی وقتی تکون میخوری آروم میشم خیلی آروم هستی وقتی حست نمیکنم خیلی نگران میشم. بعد از سونوگرافی که شما خودت وبه ناز گذاشتی ودر سونوگرافی بعدی نشون دادی که فرشته کوچولو دل مامانی دخمل ناز ه درست 6ماه تموم شده بود من هر روز بعد نماز ظهر دعای معراج، آیت الکرسی و نادعلی را میخوندم تااز بلاها در امان باشیم میدونی من و بابایی چقدر نذر کردیم تا به سلامتی ایشاالله بیای. درضمن دو بارهم قرآن را باهم ختم کردیم بعد روزی وقت دکتر دا شتیم بعدش بابایی بردمون واسه خرید کلی برات لباس و وسایل خریدیم وقتی لباس ها را می‌دیدم ذوق زده میشدم خلاصه اتاقت را باکمک خاله تزیین کردیم بی صبرانه  منتظر شما.هر روز که میگذره با خودم میگم یه روز دیگه کم شدبه نظرم روزها دیر میگذره وقتی به روز اومدنت فکرمیکنم تمام غم وغصه هام فراموش میشه. از روزی برات بگم که بی خبر با عجله اومدی اون روزخونه نبودیم آقاجون وراهی مشهد کردیم برگشتیم درحال استراحت بودم که بللللللله شما گفتی دیگه وقتش بیام فکرش و بکن تنها بودم حول شده بودم نمیدونستم چه کنم زنگ زدم بابایی که سر کارش بود، بعد عمه و مامانی اومدن وسایلت واز قبل آماده کرده بودم باهم رفتیم بیمارستان آخه دکتر گفته بود بعد دو هفته دیگه میای منم معرفی نگرفته بودم هرچی به دکترت ،دکتر فرزدی التماس کردم بیاد عمل کنه نشد، چون تو هفته36بودیم سفارش کرد بریم بیمارستان الزهرا که اگه خدای نکرده اگه دستگاه نیاز باشه اونجا هست بعد که رسیدیم و تشکیل پرونده وبستری بعد چند ساعت بلا خره عمل ولحضه دیدار رسید چشم انتظاری ما به پایان رسید ساعت 21:25لحظه ای که صدایت را شنیدم از خوشحالی گریه میکردم وخدا را شکر میکردم دعا میکردم تا خدا همه را فرزند بده بعد که عمل تموم شد شما را لای پارچه سبز اتاق عمل توبغل پرستار آوردن خیلی لحظه شیرینی بود با یه چشم باز نگاهم میکردباوزن(3/200)وقد(48)هیچ وقت اولین لحظه دیدار یادم نمیره. بعد چند ساعت بردنم اتاق عمه مامانی لباس هات پوشانده بودن. بعد توی بغلم گرفتمت شیرت بدم بعد بابایی اومد تافرشته کوچولو ش ببینه بوست کرد نمیتونست ازت دل بکنه بعدش رفت ماموندیم بیمارستان تا موقع مرخصی. اون شب تا صبح ازت چشم برنداشتم هر چی می‌دیدم سیر نمیشدم انگار خواب می‌دیدم احساس خیلی قشنگیه احساس مادر بودن.اندازه عروسک بودی لباس های عروسکت رو پوشوندم تنت عکس عروسکت هم پایین. بای بای

پسندها (1)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)